بهار 98 - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 18:04
بهار 98 از راه رسید. بهاری که مدت ها چشم انتظارش بودم تا در زیباترین روزها در کنار کسی که دوستش دارم لحظه ها رو بگذرونم...هرچند ده روز به نوروز بخاطر یه بی احتیاطی تو فوتبال پای همسرم رفت تو گچ و من تمام عید از خونه بیرون نرفتم ولی خب.... اینم خودش یه خاطرس.... به امید روزای خوب برای همه ی دوستانم.....
از چی بگم - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 18:04
سلام به همه ی دوستانی که یه روزی اینجا، تو این وبلاگ، تو این فضای مجازی ولی واقعی،بهترین لحظات رو باهاشون داشتم. غمم، غمشون بود، خنده هام، خوشحالیشون.... دلم برای اون روزا و اون لحظات تنگ شدن... برای همه ی لحظات شاد و غمگینش...حالا بعد این همه مدت من برگشتم وهیچ کس نیست...تو این سه سال خیلی اتفاقات ...
«غربت، قصه‌ی ناتموم من» - تاریخ: 1405/5/25 ساعت: 18:04
سلام به روزای رفته... سلام به روزایی که هنوز نیومدن...سلام به همه‌ی شمایی که یه روزی کنارم بودین و حالا فقط یادتون باهامه. نمی‌دونم کجایین، چه می‌کنین... ولی من هنوز یادتون می‌کنم. این روزا چطور گذشت واستون؟ مثل من بالا و پایین زیاد داشتین؟ واسه من جوری گذشت که هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم... اصلاً ب...
از چی بگم... - تاریخ: 1401/11/20 ساعت: 13:02
سلام به همه ی دوستانی که یه روزی اینجا، تو این وبلاگ، تو این فضای مجازی ولی واقعی،بهترین لحظات رو باهاشون داشتم.غمم، غمشون بود، خنده هام، خوشحالیشون.... دلم برای اون روزا و اون لحظات تنگ شدن... برای همه ی لحظات شاد و غمگینش...حالا بعد این همه مدت من برگشتم وهیچ کس نیست...تو این سه سال خیلی اتفاقات ا...
بهار 98 ... - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 22:31
بهار 98 از راه رسید. بهاری که مدت ها چشم انتظارش بودم تا در زیباترین روزها در کنار کسی که دوستش دارم لحظه ها رو بگذرونم...هرچند ده روز به نوروز بخاطر یه بی احتیاطی تو فوتبال پای همسرم رفت تو گچ و من تمام عید از خونه بیرون نرفتم ولی خب.... اینم خودش یه خاطرس....به امید روزای خوب برای همه ی دوستانم...
احساس ... - تاریخ: 1398/12/2 ساعت: 22:31
دراین سرای بی کسینشسته ام به در نگاه میکنم دریچه آه می کشدتو از کدام راه می رفتی؟خیال دیدنت چه دلپذیر بودجوانی ام در این امید، پیر شد... نیامدی ... و دیر شد...!!!
عشق دوم ... - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 8:12
عشق دوم مهمتر از عشق اولهکسی که بعد مدت ها بیاید و بتواندباورت رااعتماد از دست رفته ات راخرابه ها و ویرانه های روحت رادوباره از نو بسازد و آباد کند،دست کم از یک معجزه گر نداردعشق دوم “قطعا” مهمتر از عشق اوله.... امیدم ... دوسِت دارم
زندگی با عشق همداستان شد... - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 12:41
یا علی گفتیم و عشق آغازشد... و من و او بهم رسیدیم و روح زندگی, در جان ما جاری شد. امروز با توکل محض بر خدای مهربان و کریم من آرام و مطمئن، مسیر آرزوهایم را می پیمایم... خداوندا، سپاسگذارم
تولد ارمیا - تاریخ: 1397/9/21 ساعت: 12:41
درست 6 سال قبل بود که یکدفعه یه پیام رسید" ارمیا, آمد" ....این داداش رضا بود که بمحض تولد, پسرش به همه ما این پیام رو فرستادو ما رو غرق در خوشحالی کرد.و امروز این پسرکوچولوی شیطووون پرسپولیسی ما، با سال
" قلب من ... چشم تو " - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:22
دلنوشتــه هــــای بـــارانــــی تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست " قلب من ... چشم تو " هر روز می پرسی که آیا دوستم داری..؟من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانمتو در نگاه من ، چه می خوانی ، نمی دانماما به جای من ، تو پاسخ می دهی؛ آریما هر دو می دانیمچشم و زبان ، پنهان و پیدا ، رازگوی...
" مگر فراموش میشود ..." - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 9:22
دلنوشتــه هــــای بـــارانــــی تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست " مگر فراموش میشود ..." و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان توچه نامرادی تلخیو دریغاچه تلخ تلخ فرو میریزمبا سنگینی این غربت عمیق در سرزمی...
من از اینجا ...!!! - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
دلنوشتــه هــــای بـــارانــــیتلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست این شهرشهر قصه های مادر بزرگ نیستکه زیبا و آرام باشد...آسمانش راهرگز آبی ندیده ام.من از اینجا خواهم رفت،و فرقی هم نمی کندکه فانوسی داشته باشم یا نه...!کسی که می گریزداز گم شدن نمی ترسد..."رسول یونان" ۱۳۹۵/۰۷
تو دور از من، تو دور از من و من هر بار دور از تو ... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
این روزها آشفتگی عجیبی همنشین تنهایی من شده و لحظه هام در هم گره خوردند.خیلی سخته که پا بذاری رو دلت و کسی رو که دوست داری نبینی... خیلی سخته تنهایی بار این زندگی رو به دوش کشیدن و دم نزدن. خیلی سخته در برابر جواب سئوالات همه، فقط سکوت و لبخندی که تمام وجودت رو میسوزونه ...!!! برای فرار از این همه آ
خوشبختی ... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
گمان نمیکنم خوشبختی چیز بسیار پیچیده ای باشد.خوشبختی می تواند ساعتی آرام در کنار کسی که دوستش داری باشد.کمی ورزش و پیاده روی، ناهار دورهمی، گاهی فرو رفتن در خیالی خوش،قدم زدن در خیابان های شلوغ و پر سر و صدا، خرید و خستگی از مسیر طولانی،و در پایان، برگشتن به خلوت دوباره خودت، باشد...!خوشبختی چیز پ
مادر نازنینم ... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
یک سال از رفتنت گذشت...و ما چه غریبانه زیستیم. اما آنچه مدام بر خاطر ما نقش می زندمحبت های بی دریغت، لبخند مهربانت طنین صدایت است...یک سال گذشت و اکنون یک سال است که روی ماهت را ندیده ایمیک سال از رفتنت گذشت و در این یک سال، ما بی دریغ یاد تو بر ذهن و ذکر تو بر لب داشتیم.یک سال از رفتنت گذشت، ولی
اولین روز آذر ماه و اولین صبح برفی پائیزی... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
امروز صبح شاهد اولین برف پاییزی تهران بودیم. عالی بود. چند روزی بود که آلودگی هوای تهرانبه بالاتر از حد مجاز رسیده بود و حالا یکدفعه بارش باران و برف... خدا روشکرالبته من امروز صبح برخلاف همیشه که صبح ها بین بیست دقیقه تا نیم ساعت میرسم شرکت،حدود سه ساعت این مسیر رو طی کردم.اتوبان نیایش کاملاً با بر
" پــــدر و مــــادر ..." - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
پدر و مادر، قد کشیدن فرزندان را می بینندو فرزندان، آب شدن پدر و مادر را...این عادلانه نیست...!آنها به حرف آمدنت، تاتی تاتی کردنت، مدرسه و دانشگاه رفتنت،عروسیت را می بینند و در مقابل تو،ثانیه به ثانیه موهای سپید جدید آنها را میشماری،خم شدن شانه های آنها را می بینیو نهایتاً، رفتنشان را...!اما آنجا عاد...
آخر هفته با عرفان .... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست تعطیلات آخر هفته چقدر زود گذشت...البته خدا رو شکر خیلی خوب گذشت...اول صبح رفتم به دیدن یکی از مدیران عامل سابق شرکت که الان سمت مدیرعاملییه شرکت دیگه رو بعهده دارن. ساعت ها با من صحبت کرد. مثل بابا حسین برام عزیزه و دقیقاً رفتارش خصوصاً جدی بودنش
فاجعه ای به نام مرگ.... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
غروب جمعه 27 اسفند ماه 95، در حالی که با شادی به سوی عید و سال نو پیش میرفتیم، اتفاق وحشتناکی افتاد... خواهرنازنینم در اثر حادثه تصادف به آسمون پر کشید و چشم ما تا همیشه به راه جاده موند....در پگاه 29 اسفند ماه، روز مادر... خواهرم رو به خاک و خانه ابدیش سپردیم ... و در نیمروز 18 فروردین بعد از بیست
روزی دیگر ... - تاریخ: 1396/4/28 ساعت: 14:46
حرف نزدن دلهره ای بودو حرف زدن و درست فهمیده نشدن، دلهره ای دیگر ..."رومن رولان"این چند روز علیه خودم اعتصاب کردم. نه اینکه ماه، ماه صیام است و نخورم و ننوشم..! نه..!در سکوت مطلق بودم. بی هیچ کلامی....! در ذهنم تمامی صحنه های مبهم زندگی را ورق زدم. ذهنم را مجبور کردم به گذشته برگردد...!!!گاه به دور