خرید بک لینک

بهار 98 از راه رسید. بهاری که مدت ها چشم انتظارش بودم تا در زیباترین روزها در کنار کسی که دوستش دارم لحظه ها رو بگذرونم...

هرچند ده روز به نوروز بخاطر یه بی احتیاطی تو فوتبال پای همسرم رفت تو گچ و من تمام عید از خونه بیرون نرفتم ولی خب.... اینم خودش یه خاطرس....

بهار 98 ...

به امید روزای خوب برای همه ی دوستانم...

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 18:04

سلام به همه ی دوستانی که یه روزی اینجا، تو این وبلاگ، تو این فضای مجازی ولی واقعی،بهترین لحظات رو باهاشون داشتم. غمم، غمشون بود، خنده هام، خوشحالیشون.... دلم برای اون روزا و اون لحظات تنگ شدن... برای همه ی لحظات شاد و غمگینش...حالا بعد این همه مدت من برگشتم وهیچ کس نیست...تو این سه سال خیلی اتفاقات افتاد... خب من ازدواج کردم و زندگی نوینی آغاز کردم. عرفانی که همیشه ازش مینوشتم و تنها دغدغه زندگیم بود بزرگ شد، دانشگاه قبول شد و تونستم بالاخره بیارمش نزدیک خودم. یه جایی نزدیک خونه خودمون براش اجاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 18:04

سلام به روزای رفته... سلام به روزایی که هنوز نیومدن...سلام به همه‌ی شمایی که یه روزی کنارم بودین و حالا فقط یادتون باهامه. نمی‌دونم کجایین، چه می‌کنین... ولی من هنوز یادتون می‌کنم. این روزا چطور گذشت واستون؟ مثل من بالا و پایین زیاد داشتین؟ واسه من جوری گذشت که هیچ وقت فکرش رو هم نمی‌کردم... اصلاً باورم نمی‌شه به اینجا رسیدم.داستان من از نوزده‌سالگی ابتدا شد؛ از وقتی که یه‌جوری دلم می‌خواست زبان انگلیسی یاد بگیرم. نمی‌دونستم چرا، فقط می‌دونستم باید. هی از این مؤسسه به اون مؤسسه، هر بارم یه اتفاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: يکشنبه 25 مرداد 1405 ساعت: 18:04

سلام به همه ی دوستانی که یه روزی اینجا، تو این وبلاگ، تو این فضای مجازی ولی واقعی،بهترین لحظات رو باهاشون داشتم.غمم، غمشون بود، خنده هام، خوشحالیشون.... دلم برای اون روزا و اون لحظات تنگ شدن... برای همه ی لحظات شاد و غمگینش...حالا بعد این همه مدت من برگشتم وهیچ کس نیست...تو این سه سال خیلی اتفاقات افتاد... خب من ازدواج کردم و زندگی جدیدی شروع کردم. عرفانی که همیشه ازش مینوشتم و تنها دغدغه زندگیم بود بزرگ شد، دانشگاه قبول شد و تونستم بالاخره بیارمش نزدیک خودم. یه جایی نزدیک خونه خودمون براش اجاره کردم و حالا میتونم هر وقت دلم میخواد بهش سر بزنم. عرفان امسال 20 ساله شد. یه پسر سختکوش... البته بهتره بگم یه آقای سختکوش..هر دو دانشگاه قبول شدیم من رشته زبان انگلیسی در مقطع ارشد و عرفان مهندسی هوافضا در مقطع لیسانس و خب سخت شروع به خوندن کردیم.(البته عرفان تو نمره گرفتن مثل من حساس نیست. همین که پاس بشه راضیه ولی من باید نمره م بالا بشه بی بروبرگرد..یه بار که فکر میکردم نمره خوبی نمیگیرمو اشک میریختم براش تعریف میکردم، متعجب به من نگاه کرد و گفت: مامانی داری گریه میکنی، باورم نمیشه، میگن دخترا گریه میکنن بخاطر نمره من تا حالا ندیده بودم.... ... ولی خب همون درس من 19 شدمخلاصه بگم بهتون، این سه سال واسه خودش سه سال پر از تلاش و زحمت بود. روزای خوب و بد زیادی رو گذروندیم ولی بالاخره گذشت.حالا تمام فکرم فقط اینه که عرفان به جایی که لیاقتش رو داره برسه... به جایی که شاید یه روز خودم آرزوشو داشتم و نشد...اگه دوباره مثل قبل همه جمع بشیم شاید تعریف کردم که طی این سالها چه اتفاقاتی رو پشت سر گذاشتم... به امید اومدن همه شما و دیدنتون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: پنجشنبه 20 بهمن 1401 ساعت: 13:02

بهار 98 ...بهار 98 از راه رسید. بهاری که مدت ها چشم انتظارش بودم تا در زیباترین روزها در کنار کسی که دوستش دارم لحظه ها رو بگذرونم...

هرچند ده روز به نوروز بخاطر یه بی احتیاطی تو فوتبال پای همسرم رفت تو گچ و من تمام عید از خونه بیرون نرفتم ولی خب.... اینم خودش یه خاطرس....

به امید روزای خوب برای همه ی دوستانم...

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 22:31

دراین سرای بی کسی

نشسته ام به در نگاه میکنم

دریچه آه می کشد

تو از کدام راه می رفتی؟

خیال دیدنت چه دلپذیر بود

جوانی ام در این امید، پیر شد... نیامدی ... و دیر شد...!!!

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 2 اسفند 1398 ساعت: 22:31

عشق دوم مهمتر از عشق اوله
کسی که بعد مدت ها بیاید و بتواند
باورت را
اعتماد از دست رفته ات را
خرابه ها و ویرانه های روحت را
دوباره از نو بسازد و آباد کند،
دست کم از یک معجزه گر ندارد
عشق دوم “قطعا” مهمتر از عشق اوله....

امیدم ... دوسِت دارم

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 17 بهمن 1397 ساعت: 8:12

یا علی گفتیم و عشق آغازشد... و من و او بهم رسیدیم و روح زندگی, در جان ما جاری شد. امروز با توکل محض بر خدای مهربان و کریم من آرام و مطمئن، مسیر آرزوهایم را می پیمایم... خداوندا، سپاسگذارم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 12:41

درست 6 سال قبل بود که یکدفعه یه پیام رسید" ارمیا, آمد" ....این داداش رضا بود که بمحض تولد, پسرش به همه ما این پیام رو فرستادو ما رو غرق در خوشحالی کرد.و امروز این پسرکوچولوی شیطووون پرسپولیسی ما، با سالادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 21 آذر 1397 ساعت: 12:41

دلنوشتــه هــــای بـــارانــــی تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست " قلب من ... چشم تو " هر روز می پرسی که آیا دوستم داری..؟من جای پاسخ بر نگاهت خیره می مانمتو در نگاه من ، چه می خوانی ، نمی دانماما به جای من ، تو پاسخ می دهی؛ آریما هر دو می دانیمچشم و زبان ، پنهان و پیدا ، رازگویانندوآنها که دل به یکدیگر دارندحرف ضمیر دوست را ناگفته می دانندننوشته می خوانندمن « دوست دارم» راپیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:22

دلنوشتــه هــــای بـــارانــــی تلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست " مگر فراموش میشود ..." و دیگر جوان نمیشومنه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان توو دیگر به شوق نمی آیمنه در بازی باد و نه در رقص گیسوان توچه نامرادی تلخیو دریغاچه تلخ تلخ فرو میریزمبا سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویشومگر فراموش میشود...!!!"محمدرضا عبدالملکیان" |۱۳۹۶/۰۵/۰۳| 9:18|MehrMina| ادامه مطلب

برچسب: فراموش,میشود, نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 9:22

دلنوشتــه هــــای بـــارانــــیتلنگر کوچکی است باران، وقتی فراموش میکنیم آسمان کجاست این شهرشهر قصه های مادر بزرگ نیستکه زیبا و آرام باشد...آسمانش راهرگز آبی ندیده ام.من از اینجا خواهم رفت،و فرقی هم نمی کندکه فانوسی داشته باشم یا نه...!کسی که می گریزداز گم شدن نمی ترسد..."رسول یونان" ۱۳۹۵/۰۷ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 14:46

این روزها آشفتگی عجیبی همنشین تنهایی من شده و لحظه هام در هم گره خوردند.خیلی سخته که پا بذاری رو دلت و کسی رو که دوست داری نبینی... خیلی سخته تنهایی بار این زندگی رو به دوش کشیدن و دم نزدن. خیلی سخته در برابر جواب سئوالات همه، فقط سکوت و لبخندی که تمام وجودت رو میسوزونه ...!!! برای فرار از این همه آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 14:46

گمان نمیکنم خوشبختی چیز بسیار پیچیده ای باشد.خوشبختی می تواند ساعتی آرام در کنار کسی که دوستش داری باشد.کمی ورزش و پیاده روی، ناهار دورهمی، گاهی فرو رفتن در خیالی خوش،قدم زدن در خیابان های شلوغ و پر سر و صدا، خرید و خستگی از مسیر طولانی،و در پایان، برگشتن به خلوت دوباره خودت، باشد...!خوشبختی چیز پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 14:46

یک سال از رفتنت گذشت...و ما چه غریبانه زیستیم. اما آنچه مدام بر خاطر ما نقش می زندمحبت های بی دریغت، لبخند مهربانت طنین صدایت است...یک سال گذشت و اکنون یک سال است که روی ماهت را ندیده ایمیک سال از رفتنت گذشت و در این یک سال، ما بی دریغ یاد تو بر ذهن و ذکر تو بر لب داشتیم.یک سال از رفتنت گذشت، ولی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: پرهام شاکری تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 14:46

صفحه بندی